سعید خادمی - روزنامه اطلاعات: وطن نه شعار است، نه استعاره. تنِ زندهی جمعی ماست. سرزمین فراتر از خاک و مرز، شبکهای است از خاطرههای مشترک، زبان مادری، سرمایههای اجتماعی انباشته، پیوندهای نسلی و آرزوهایی که نسلها در انتظارشان ماندهاند.
با این حال، اخیرا صدایی محدود اما قابل اعتنا در فضای مجازی و میان بخشی از ایرانیانِ برونمرز برخاسته: دعوت از ایالات متحده و چهرههایی چون دونالد ترامپ برای «زدن» ایران. این پدیده را نمیتوان صرفاً به خشم مجازی تقلیل داد. باید آن را در لایههای روانشناختی، جامعهشناختی، سیاسی، تاریخی، امنیتی و اخلاقی کاوید و نشان داد که مردمسالاری و آزادی هرگز با دخالت بیگانه زاده نمیشوند.
۱) تحلیل روانشناختی: درماندگیِ آموختهشده، فرافکنیِ نجاتبخش و دوگانهسازیِ سادهانگارانه.
روانشناسی اجتماعی، پدیدهی «درماندگی آموختهشده» را بهخوبی میشناسد. وقتی فرد یا جمعی بارها با ناکامی کنشهای درونی روبهرو شود، باور میکند هیچ تلاش داخلی کارساز نیست. تنها نیروی بیرونی میتواند گره بگشاید. در این حالت، قدرت خارجی به شیء (ابژه) جادویی بدل میشود؛ فرافکنیِ امید و نجات بر بازیگری که در حقیقت، منافع ملی و چرخههای انتخاباتی و محاسبات کوتاهمدتِ خودش را دنبال میکند.
مکانیسم «دوگانهسازی خیر و شر» نیز فعال میشود: درون، یکپارچه ناتوان و تاریک. بیرون، یکپارچه قادر و منجی. این سادهسازی هیجانی، پیچیدگیهای جهان واقعی را نادیده میگیرد. تجربهی ترامپ نشان داد که سیاست خارجی حتی در دموکراسیهای تثبیتشده، تابع لابیها و منافع اقتصادی است، نه رسالت اخلاقی. این فرافکنی، ریشه در زخم واقعی دارد، «اما خودکارآمدیِ» جمعی را بیش از پیش آسیبپذیر میکند.
۲) تحلیل جامعهشناختی: گسست سرمایه اجتماعی، رادیکالیزهشدن ایرانیانِ برونمرز و فاصلهی ادراکی ـ اقتصادی.
سرمایه اجتماعیِ فرسودهی ناشی از تضعیف اعتماد عمومی و ناکارآمدی نهادها و میانجیهای مدنی، جامعه را مستعد رادیکالیسم میکند. در جامعهی ایرانیان برونمرز (مهاجران پراکنده)، فاصله جغرافیایی به فاصله عاطفی و اطلاعاتی بدل شده است. برخی از مهاجران در کشورهای غربی، درآمد بالاتر و دسترسی بهتر به اطلاعات جهانی و شبکههای اجتماعی دارند، اما هزینههای انسانی جنگ و بیثباتی را کمتر لمس میکنند. این فاصله، پیامدهای اخلاقی را تضعیف میکند و حساسیت به آسیبهای ناشی از وقوع جنگ در وطنشان را کاهش میدهد.
حوزههای محدود اطلاعرسانی در شبکههای اجتماعی، خشم اقلیت پرطنین را تقویت و صدای میانهرو را خفه میکنند. نتیجه؟ همبستگی ملی تضعیف شده و وطن به مفهومی انتزاعی بدل میشود که میتوان آن را «زد» تا «درست شود».
۳) تحلیل سیاسی و امنیتی: مداخله، منافع ملی، توهّم صدور دموکراسی و ریسکهای ساختاری.
دولتها بر پایه منافع ملی عمل میکنند، نه رسالت رمانتیک. تجربه دو دهه اخیر این را ثابت کرده است. حمله به عراق در ۲۰۰۳: سرنگونی صدام، اما خلأ قدرت، جنگ فرقهای، ظهور داعش و صدها هزار کشته. لیبی ۲۰۱۱: سقوط قذافی، اما جنگ داخلیِ مداوم و دولت شکستخورده. از منظر امنیتی، مداخله خارجی میتواند قدرت بازدارندۀ ایران را تضعیف کند، نظم منطقهای را برهم زده و خطر فروپاشی ساختاری ایجاد نماید. در چنین شرایطی، توانایی نهادها برای مدیریت بحران و حفظ ثبات داخلی به سرعت تحلیل میرود.
۴) بعد تاریخی-ایرانی: الگوی تکرارشوندۀ دخالت و واکنش ملی.
تاریخ معاصر ایران بهترین گواه است. کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ با حمایت آمریکا و انگلیس و با عاملیّتِ پایگاه داخلی دولت مصدق را سرنگون کرد. اسناد منتشرشده سیا در سال ۲۰۱۳ توسط آرشیو امنیت ملی آمریکا (از جمله گزارش «نبرد برای ایران» نوشته دونالد ویلبر) نقش سازمان سیا را در برنامهریزی و اجرای عملیات «آژاکس» تأیید میکند. نتیجه؟ تقویت استبداد پهلوی، انباشت خشم ملی، و در تداومش انقلاب ۵۷ که خود واکنشی تند به دخالت بیگانه بود. دیدیم که هر بار مداخله خارجی نه دموکراسی آورد، نه استقلال واقعی، بلکه نیروهای افراطی را تقویت کرد.
۵) چرا مردمسالاری هرگز با دخالت بیگانه زاده نمیشود؟ پنج دلیل روشن:
• مشروعیت: دموکراسی بر رضایت ارادی استوار است. نظام تحمیلی در چشم بسیاری «بیگانهزده» تلقی میشود و بحران مشروعیت دائمی ایجاد میکند.
• ساختار نهادی: دموکراسی نیازمندِ رسانه آزاد، احزاب ریشهدار، و ساختار اداری حرفهای است. اینها محصول فرایندهای درونیاند، نه واردات فوری.
• اقتصاد پس از مداخله: جنگ، اقتصاد را ویران و شبکههای رانت جدید میسازد. رقابت سیاسی سالم در آشفتگی ممکن نیست.
• امنیت و ثبات: ناامنی پس از جنگ، جامعه را به پذیرش محدودیتها سوق میدهد و بقا بر آزادی اولویت مییابد.
• واکنش فرهنگی: در جوامعی با هویت ملی قوی چون ایران، دخالت خارجی اغلب «اتحاد مقدس» در برابر بیگانه ایجاد میکند و اصلاحطلبان داخلی را به حاشیه میراند.
مطالعات گسترده (مانند بلفور کانتر و کاتو) نشان میدهد که تغییر رژیم تحمیلی بهندرت به دموکراسی پایدار میانجامد مگر با شرایط داخلی پیشینی؛ شرایطی که امروز در ایران فراهم نیست.
۶) نقد اخلاقی: اصل تناسب و حفاظت از مردم عادی.
درخواست حمله به کشوری با میلیونها شهروند عادی، با اصول حقوق جنگ (تناسب و تمایز) ناسازگار است. تحریم و بمباران، نخست معیشت و سلامت و آینده کودکان را هدف میگیرند. تجربهها نشان داده که فشارهای خارجی غالباً انسجام رژیم در بالا و فقر و خشم در پایین میآفریند، نه گشایش مدنی. «حمله کنید تا درست شود» نه واقعبینانه است، نه انسانی؛ جان بیگناهان را به قمار سیاست تبدیل میکند.
۷) راه بدیل: بازسازی و اصلاح صبورانه از درون.
اگر هدف واقعی مردمسالاری و آزادی است، مسیر تنها از درون میگذرد: تقویت سرمایه اجتماعی، استقلال قضایی، شفافیت بودجه، آزادی رسانه، توانمندسازی جامعه مدنی و اصلاحات تدریجی اقتصادی. این مسیر کند است، اما مشروعیت میآفریند و نهاد میسازد. آزادی اگر هدیه خارجی باشد، با چرخشِ بادِ سیاستِ جهانی پس گرفته میشود.
اما اگر دستاوردِ جمعی باشد، ریشه در جان ملت میدواند و طوفانها را تاب میآورد. همانطور که هانا آرنت گفته است: «قدرت، فقط از مشارکت مردم زاییده میشود؛ زور و خشونت نمیتواند آن را خلق کند.» این جمله فلسفی، محور اخلاقی و سیاسی متن را تقویت میکند و یادآور میشود که قدرت واقعی تنها در درون ملت و اراده جمعی شکل میگیرد. صدای «امید به بهبودی از بیرون» فریادی است از عمق زخم اعتماد و زخمِ امید جمعی؛ زخمی که صدایش باید با همدلی شنیده شود. نسخه بیرونی، این درد را درمان نمیکند؛ گاه آن را مزمنتر و عمیقتر میسازد.
مردمسالاری نه با موشک، بلکه با نهاد و مشارکت و اراده درونی ساخته میشود. وطن اگر جان ماست، درمانش نیز باید از جان جمعی برخیزد؛ با صبوری، نقادی بیرحمانه، همبستگی و استواری. تنها در این صورت ایران نه قربانی دیگران، بلکه معمار آیندۀ خویش خواهد شد. وطن را نه موشکباران و نه بمباران، بلکه قدرت و فشار و انرژیِ ناشی از اراده و همبستگی ملی میسازد.
