سیدحسین طباطبایی اصل - روزنامه اطلاعات: هیچ جامعهای، بیدلیل و از سر هیجان، دست به انقلاب نمیزند. انقلاب، انتخاب اول ملتها نیست؛ آخرین انتخاب است. نقطهای است که در آن، راههای اصلاح یکییکی بسته میشود و جامعه، خود را در بنبستی تاریخی مییابد. پرسش «چرا انقلاب شد؟» اگر صادقانه طرح شود، نه تنها پرسشی تاریخی، بلکه سؤالی زنده برای نسل امروز است؛ نسلی که حق دارد بداند چه شد که ایرانِ نیمه دوم قرن بیستم، به نقطه انفجار رسید.
برای فهم آنچه رخ داد، باید ایرانِ پیش از انقلاب را نه با معیار امروز، بلکه در نسبت با جهانِ همان روزگار بسنجید. دهههای ۴۰ و ۵۰ میلادی، دوران گذار جهان به اشکال متنوعی از دموکراسی، مشارکت سیاسی و پاسخگویی حکومتها بود. حتی کشورهایی با ساختار سلطنتی، ناگزیر به پذیرش پارلمانهای واقعی، احزاب مستقل و رسانههای منتقد شده بودند. اما در ایران، ساختار قدرت، نهتنها همگام با این تحولات حرکت نکرد، بلکه هر روز بستهتر شد. نظام پادشاهی پهلوی، بر تمرکز مطلق قدرت استوار بود.
شاه، نه نماد وحدت ملی، بلکه محور تصمیمگیری سیاسی، اقتصادی و امنیتی بود. مجلس بیشتر تزیینی بود تا مؤثر؛ احزاب، یا فرمایشی بودند یا تحمل نمیشدند؛ انتخابات، بیش از آنکه سازوکار مشارکت باشد، نمایش مشروعیت تلقی میشد. در چنین ساختاری، اصلاح از درون، عملاً ناممکن بود. هر صدای منتقدی، پیش از آنکه به اصلاح منجر شود، یا حذف میشد یا به حاشیه رانده میشد.
اما این بیاعتمادی به امکان اصلاح سلطنت، تنها محصول سالهای پایانی پهلوی نبود؛ ریشه در حافظه تاریخی ملت ایران داشت. جامعه ایرانی، پیشتر، تجربهای تلخ از تلاش برای اصلاح قدرت مطلقه را از سر گذرانده بود: انقلاب مشروطه. جنبشی که با هدف محدود کردن قدرت شاه، پاسخگو کردن سلطنت و محوریت رأی و قانون شکل گرفت، اما در عمل، به سرانجامی دیگر رسید.
مشروطهخواهان میخواستند سلطنت بماند، اما مهار شود؛ قانون بر تخت بنشیند و اراده ملت، معیار حکمرانی باشد. اما این تجربه، بهجای تثبیت مردمسالاری، با روی کار آمدن رضاخان به تمرکز دوباره قدرت انجامید. سلطنتی که قرار بود مشروط باشد، بار دیگر مطلق شد؛ اینبار با چهرهای مدرنتر، اما با همان منطق اقتدارگرایانه.
پس از آن، کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، ضربه نهایی را بر امید به اصلاح تدریجی وارد کرد. محمدرضا شاه که پس از آن کودتا، با حمایت مستقیم آمریکا و انگلیس به قدرت بازگشت، بهتدریج هرگونه موازنه قدرت را کنار زد. مجلس، احزاب و نهادهای مدنی، یکی پس از دیگری تضعیف یا بیاثر شدند. برای نسلی که مشروطه را در کتابها و در حافظه جمعی خود میشناخت، این پیام روشن بود: سلطنت، حتی اگر با وعده اصلاح آغاز شود، در نهایت به تمرکز قدرت بازمیگردد. این تجربه تاریخی، در ناخودآگاه جمعی ملت ایران نقش بسته بود. مردم دیده بودند که تلاش برای اصلاح سلطنت، نه یکبار، بلکه دوبار شکست خورده است؛ یکبار در پایان مشروطه، و بار دیگر پس از ۲۸ مرداد. بنابراین، در دهه ۵۰، وقتی سخن از «اصلاح» به میان میآمد، بخش بزرگی از جامعه دیگر به آن باور نداشت. نه از سر تندروی، بلکه از سر تجربه.
انسداد سیاسی، با شکافهای عمیق اجتماعی و اقتصادی تشدید شد. رشد اقتصادیِ نامتوازن، توسعهای که از بالا و بدون مشارکت اجتماعی پیش میرفت، و تمرکز ثروت در طبقات محدود، جامعهای نابرابر و ناراضی ساخت. روستاها خالی میشدند، حاشیهنشینی در شهرها گسترش مییافت و طبقه متوسط نوپا، بیش از آنکه احساس امنیت کند، احساس بیصدایی داشت. توسعه بود، اما «عدالت» و «کرامت» در آن گم شده بود.
در کنار اینها، یک شکاف عمیقتر نیز شکل گرفت؛ شکافی فرهنگی و هویتی. رژیم پهلوی، در تلاش برای مدرنسازی شتابزده، پیوند تاریخی میان هویت ملی ایران و تشیع را نادیده گرفت یا به حاشیه راند. تشیع، در تاریخ ایران، صرفاً یک باور مذهبی نبوده بلکه ستون فقرات هویت اجتماعی، اخلاقی و حتی سیاسی جامعه ایرانی است. نادیده گرفتن این پیوند، بهجای نوسازی فرهنگی، به نوعی بیگانگی فرهنگی انجامید.
تقابل آشکار حکومت با نهادهای دینی، محدودسازی روحانیت، و تلاش برای جایگزینی الگوهای فرهنگی وارداتی، بدون گفتوگو با جامعه، شکافی را رقم زد که بهتدریج به بیاعتمادی بدل شد.
جامعه احساس میکرد نهتنها در سیاست، بلکه در تعریف «خود» نیز نادیده گرفته شده است. در سطح بینالمللی نیز، وابستگی شدید رژیم پهلوی به قدرتهای خارجی، بهویژه آمریکا، بر این نارضایتی افزود. بسیاری از ایرانیان، استقلال سیاسی کشور را مخدوش میدیدند. تصمیمهای کلان، گاه بیش از آنکه از دل منافع ملی برخیزد، در هماهنگی با خواست متحدان خارجی اتخاذ میشد. برای ملتی با حافظه تاریخیِ حساس به مداخله بیگانه، این وضعیت قابل تحمل نبود.
مجموعه این عوامل -انسداد سیاسی، نابرابری اقتصادی، بیگانگی فرهنگی، وابستگی خارجی و تجربههای شکستخورده اصلاح سلطنت- جامعهای را شکل داد که دیگر به اصلاح تدریجی امیدی نداشت. نه اینکه مردم اصلاح نمیخواستند؛ بلکه تجربه کرده بودند که اصلاح، در چارچوب نظام سلطنت، ممکن نیست.
انقلاب اسلامی، در چنین بستری متولد شد. نه بهعنوان یک واکنش آنی، بلکه نتیجه سالها انباشت نارضایتی، تجربه شکست حرکت های اصلاحی و مصلحانه و جستوجوی راهی تازه. شعارها، متنوع بودند؛ از آزادی و استقلال تا عدالت و کرامت انسانی. اما وجه مشترک همه آنها، یک مطالبه مرکزی بود: بازگشت مردم به صحنه تصمیمگیری درباره سرنوشت خویش. برای نسل جوان امروز، فهم این نکته حیاتی است که انقلاب، نه یک حادثه ناگهانی، بلکه پاسخ به یک بنبست تاریخی بود. نقد امروز، اگر بخواهد منصفانه باشد، باید این واقعیت را ببیند: انقلاب زمانی رخ داد که اصلاح، نهتنها دشوار، بلکه ناممکن شده بود. فهم این تجربه، نه برای تکرار گذشته، بلکه برای جلوگیری از تکرار بنبستها ضروری است.
تاریخ، اگر درست خوانده شود، نه ابزار تقدیس است و نه بهانه نفی؛ بلکه چراغی است برای فهم مسیر آینده. انقلاب اسلامی، بخشی از این تاریخ است -با همه پیچیدگیها، هزینهها و درسهایش- و نخستین درس آن، شاید همین باشد: هیچ جامعهای نباید به جایی برسد که تنها راهِ پیشِ رو، انفجار باشد.
